*(حيف كه لحظه ها زود از خاطره ها پاك مي شوند و در ساعتي منگ سلامي بي پاسخ مي ماند )*


 

پرواز را به خاطر بسپار..

پنجشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٩
تو بال بسته منی من ترس پرواز توأم

 گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

 

با این سئوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم می پرسم از کی بگذرم؟

 

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته به هم وجود ما، تو بشکنی من میشکنم

 

نه از تو میشه دل برید نه با تو میشه دل سپرد

نه عاشق تو میشه بود نه فارغ از تو میشه مٌرد

 

حجوم بن بستو ببین هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

 

تو بال بسته منی من ترس پرواز توأم

برای آزادی عشق از این قفس من چکنم

 

گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

 

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو  ......

ghazal ....

سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩
دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است ....

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است

ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است

سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما

سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن، بازکن چشم به من

ghazal ....

جمعه ٧ آبان ،۱۳۸٩
یادت همیشه و هنوز چون خورشید در خاطرم می درخشد

به هوای تو گاهی من هوایی می شوم.


هوای دلم ابری می شود.


دل که هوای تو را می کند, چشمانم بارانی می شود و مه پیکرم را فرا می گیرد.


دل که هوای تو را می کند من هوایی می شوم.


ابری, بارانی و فرورفته درمه.


اما پس چگونه است که یادت همیشه و هنوز چون خورشید در خاطرم می درخشد؟

ghazal ....

جمعه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٩
وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا.....

 

 

برای فرا موش کردن
روزها گذ شتند
روز و شب دویدند
ستاره ها یکی یکی
از روی جاده شب
کنار رفتند
ماه رفت تا لا به لای ابر ها گم شود
سکوت امد
بی صدا و ارام
ارام ....ارام
بدون اینکه تلنگری بر روی قلب ما بخورد
سکوت امد
امد و مهمان دلمان شد ......

 

ghazal ....

یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩
آرزویی دارم.... کاش در حرف و حدیث مبهم بی فردا دوباره پیدایت کنم . ...

بهار را همیشه دوست دارم زیرا یاد آور سر سبزی وجود بی آلایه ات است . امروز با دلی شکسته تر از هر روز برایت می نویسم . تکه ابر درون دلم بارانی است و فقط و فقط صدای تو را برای باریدن کم دارد .

سلام ...

سلامی به سرخی ماهی های حوض حیاط کوچک دوستیمان . به سبزی یاس آویخته از حیاط کوچه شعر و تنهایی و سکوت . به زردی زرد برگان پاییزی . به نیلی آبی آسمان بلند و به سیاهی شب دوری تو که پایان پذیر نیست .

دیر آمدی و زود رفتی . ولی من که هرگز فراموشت نمی کنم .گفته بودم آخرین نامه ای است که با چنین لغات پر تکلف برایت می نویسم . ولی نه .... . اشتباه کردم . مرا به خاطر کودکی ام ببخش .



یادت هست گفتی غریب چیست ؟

گفتم غریب آشنایی است که به خاطر قلب پاکش فراموش شده است .

یادت هست گغتی عشق چیست ؟

گفتم عشق دریای بی پایان دوست داشتن هاست.

حالا بدان :" غریب آمدن و آشنا رفتن سخت است برای کسی که عاشق نگاه تو باشد".

میدانم که می دانی . پس بمان ........


یادت هست گفتی چرا شب سیاه است ؟ گفتم به خاطر اینکه عزیزش خورشید را از دست داده است سیاه می پوشد . نگذار در عزای نبودنت همیشه سیاه پوش باقی بمانم .

به دور از تمام یادت هست ها و ناگفته ها دوستت دارم .

بیا تا دوست داشتن را از لاله ها یاد بگیریم .

به امید روزی که دوباره بر گردی ....

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

کوبه کو در جستجوی جفت خویش

میدود، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه  و نا باور از او

جفتش اما سخت تنها تر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان، سودای محکومانه ای

وصلشان، رویای مشکوکانه ای

 (فروغ)

 

 

ghazal ....

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

بویله بیر باشیما بوراخما بنی

ذاتن یارالییام وورمایین بنی

بوینی بوکوک بیر گول چیچک مثالی

دلیندان کوپاریب آلمایین بنی

یاریمدان کوپاریب آلمایین بنی

آمان هاوار هاوار کونشولار هاوار

غریبیم وروولموش کونشولار هاوار   

اوجا داغ باشیندا کار بن اولایدیم

سنین یوللارینا قوربان اولایدیم

بوراکمسین بنی تک اونا باکاییم

وایلار بنه بنه وای بنه بنه

قربان اولان یاریم قوربانیم سنه

آممان هاوارهاوار کونشولار هاوار     

ghazal ....

شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸
خدایا!

خدایا!عقربه ها تند وتند دارند می دوند و هنوز لباس چرک را بر تن و جانم خود می بینم! خدایا هفته ها روزها رفتند.و من دیگر باید ساعت ها و دقیقه ها را بشمارم و انگار دانه های تو دلم هنوز اماده شکفتن نیستند انگار دلم هنوز اماده سبز شدن نیست.خدایا! اگر تو راه را نشان ندهی افتاب مرا پیدا نمی کند و نور ندارم اب ندارم و انوقت نمیتوانم جوانه بزنم.خدایا اگر تو نیایی اگر تو کمکم نکنی من توی همون تقویم کهنه وخط خطی و رنگ و رو رفته میمانم.خدایا مرا تازه کن! نازنین خدایا!شاید همیشه نتوانم صدایت کنم شاید همیشه نتوانم دعا کنم.شاید همیشه نتوانم تورابه نامهای زیبایت بخوانم.شاید ...ولی این روزها! این لحظه ها...که بک سال به جلو پرتاب می شوم ویا... یا نکند همان جای اولم بمانم؟نکند در جا بزنم؟نکند تو دستم را نگیری و به سال جدید نبری...نکند...نه تو فراموشم نمی کنی... چشم هایم را شمرده شمرده و دلم و نگاهم را تازه کن. به شب و روزم رنگ ببخش حال و روزم را عوض کن و تمام مرا نو کن که تو صاحب شب و روز و دل و چشم حال احوال همه جهانی.....

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

ghazal ....

پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۸
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم......

تو نمیدانی چه خاصیتِ عجیبی ست در این با تو بودنها...من ِ‌ با تو , من ِ‌ غریبی ست که تجربه اش میکنم . منی که هیچ وقت ندیده بودمش ....من ِ‌ با تو میتواند با همه بغض هایش , جفت پا بپرد در چاله ابی و بخندد . من ِ باتو, شبها زخمهایش را می گریَد , روزها در نوبتِ عاشقی تن ِ تبدارش را مرور میکند......من ِ‌با تو با همه بیقراری هایش , سر قرار می اید . با همان گلوی گرفته از دردها , ساعتها برایت حرف میزند و با گوشهای لبریز از حرفش ,‌ میتواند تا ابد حرفهایت را بشنود.......من ِ‌ باتو , با همه خستگی هایش در امتدادِ خطهای بی نتیجه میرود ....
من ِ‌ باتو ,‌ میداند که تو چشمهایت را بسته ای اما بازهم برایت مینویسد.....
میبینی من‌ ِ عجیبی ست . کارهایی را می کند که هرگز نکرده ام .....
به خاطر همین من است که با نامهربانی های گاه و بیگاهت , با دردهایم ,‌ با ندیدنهایت , با بغض هایم , با هرچه که هست و نیست ,‌ خوب و بد .....
دوستت دارم..................

ghazal ....

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]