*(حيف كه لحظه ها زود از خاطره ها پاك مي شوند و در ساعتي منگ سلامي بي پاسخ مي ماند )*


 

پرواز را به خاطر بسپار..

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸
تو بوی باران داری...

هیچ کس نیست که یکدم به دلم آتشی اندازد
که فروغش برد از خاطر من یاد تو را
قطره های باران
روی هر پنجره و کوه درخت
می بارند به شوق
تو به گستردگی دریایی
بوی باران داری
و همیشه بر دلم می باری....

بهار زیباست اما نه به زیبایی صدائی که من از دور میشنوم...

ghazal ....

پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۸
تو را به جای همه ی کسانی که دوستشان نمی داشته ام دوست می دارم...

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 تو را به جای همه ی کسانی که دوستشان نمی داشته ام دوست می دارم...

برای عطر گستره ی بیکران و برای عطر نان گرم برای برفی که اب می شود برای نخستین گل.. .. برای جانوران پاکی که ادمی نمی رماندشان

 تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

جز تو که مرا منعکس تواند کرد

 من خود خویشتن رابس اندک می بینم میان گذشته و امروز

از جدار اینه ی خویشتن گذشتن نتوانستم

 باید زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از ان گونه که لغت به لغت از یادش می برند

 تو را دوست می دارم ، برای فرزانگیت که ازان من نیستی

 تو را برای سلامت به رغم همه ی ان چیزها یی که به جز وهمی نیست دوست میدارم

برای این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

 تو می پنداری که شکی حال انکه جز دلیلی نیست

 تو همان افتاب بزرگی که در سر من بالا می رود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم     ….

 

 

ghazal ....

دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸
هنوز هم باید بنوسم ...

باید بنویسم ...
هنوز هم باید بنوسم ...
هر چند دیگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خندیدن ، بهانه ای
برای گریستن ، بهانه ای برای زندگی کردن دیگر بهانه ای برای هیچ
چیزی وجود ندارد .مدتهاست نگریستم .
حتی مدت هاست که نخندید ه ام .
راستی من کیستم .
مدتهاست که دیگر خودم را نمی شناسم .
به من بگویید من کیستم ؟

ghazal ....

جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧
مثل زندگی روابرها بودنت بامن محاله

مثل   اون موج صبوری که وفاداره به دریا

تو مهـــــی مثل حقیقت مهــــربونی مثل   رویا

  چقدر تازه و پاکی مثل یا سهای تو باغــچه

  مثل اون   دیـــوان حــافظ که نشسته لب طاقچه  

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لب دفتر

مثل اون حــــرفی که ناگفته میمونه دم آخـــــر  

تو مثل بارون عشقـی روی تنهائـی شاعــر             

تو همـون آبــی که رسمــه بریزند پشت مسـافر

مثل برق دوتا چشمی توی یه قـاب شکـسته              

  مثل پرواز واســـه قلـــبی که یکی بالاشو بسته

تو مثل چشمه آبــی واسـه تشنه تو بیابــون              

مثل یه آشنــــا تو غـربت واسـه عاشـق مجنون

تو مثل یــه سرپناهی واسـه عابـــر غریــبه              

مثل چشــمای قشنــگی که تــو حسـرت یه سیبه

دل تـو یه آسـمــونی دل تنـگ من زمـــینی                

میدونـم عـــوض نمــیشی توخودت گفتی همینی

مثل یه تولــدی تــو مثل تقدیــر مثل قسمـت             

مثل الماسی که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت

مثل نذر بچه هایــی مثل التــماس گلــــدون               

مثل ابتدای راهــــی مثل آینــــه مثل شمـــعدون

پرنازی مثل لــیلــی پر شعـــری مثل نیمــا              

  دیـدن تـو رنگ مهــــــره رفتن تـو رنگ یلـــدا

چشمه   چشمای نازت مثل اشک من زلاله                              

  مثل زندگی روابرها بودنت    بامن محاله

ghazal ....

شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧
هرگز نگو هرگز...

                می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی 

                تو خورشید رخشانی هستی که بر من می‌تابی 

                 هنگامی که به خویش مغرورم

                 سپیده که سر بزند
 

                
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

               
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم 
 

        پس به نام زندگی  

                                         هرگز نگو هرگز...

ghazal ....

سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦
شايد تو باشی فقط تو...

هر وقت دلم بود
به ياد نيامدنت تنگ می شد
يادت نیست چقدر ماندم که شايد شايد گذری هم شده بيايی
يادت نيست می دانم که يادت نيست که اگر بود حتما به حرمت انتظار هم که شده

می آمدي يکبار
ماندنم را می ديد و خلوت تنهائيم را
صدايم را می شنيدی و غصه نشکفته‌ام را
اما به کسی نگويی
که هنوز چشم به راه دارم و گوش به کلامی آشنا
که شايد تو باشی فقط تو

ghazal ....

یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦
مي کشم ناز يکي تا به همه ناز کنم.....

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش

 مارا به ناز نازفروشان نياز نيست

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نياز؟

 مي کشم ناز يکي تا به همه ناز کنم.....

ghazal ....

جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥
او دگر باز نخواهد آمد ...


امشب آواي غريبي ست درون قلبم
كه مرا مي خواند
و به من مي گويد :
به اميد چه كسي چشم بر حلقه در دوخته اي ؟
رفته است او
و دگر باز نخواهد آمد ...

ghazal ....

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]